
خاطره هایت را ورق می زدی ، شیرین ، تلخ ، با تمام جزئیاتی که به خاطر داشتی .من مشتاق حرفهایت بودم و دوستدارت .تو را برای همیشه برای خودم می خواستم و حالا هر قدر چون کودکان پا به زمین بزنم ، گریه کنم و فریاد برآورم دیگر از خاطره هایت برایم نمی گویی .دیگر تو را و چهره مهربانت را نخواهم دید . دیگر گرمای بودنت را احساس نخواهم کرد . این کابوس تا ابد ادامه خواهد داشت و من تا ابد با خاطره تلخ نبودنت خواهم زیست و این را برای همه خواهم گفت .

مادر بزرگ
من آمدم اینجا که مثل قبل از خاطره ها بشنوم مادر
اما نبودی مهربان ، ای وای ، یعنی ندارم من تو را دیگر؟!!
گرمی دستان تو را حتی ، در دستهایم حس نخواهم کرد
این خاطره را نه نمی خواهم ، به اول این داستان برگرد
اما صدای ناله می پیچد در هر کجای خانه ات اینبار
من را در این سردرگمی نگذار، آخر چه را باید کنم باور؟؟
گفتی که تا روئیدن گلها، با قاصدک بیدار می مانی
اما شبیه دانه خوابیدی ، زیر زمین ، بی روزنه ، بی در
من آمدم نزدیک گلدانت ، با اشکهایم آب تو دادم
خورشید هم بر خاک تو تابید ، رشد تو شد کم کم ، کم و کمتر
شاید که گلدانت کمی تنگ است ، یا نور کم به خاک می تابد
شاید اگر با اشکهای من، باران ببارد می شود بهتر
گلها که روئیدند می گفتند : پیوسته ای به خاطره هایت
یعنی که تو از اول قصه ، رفتی رسیدی آخر آخر!!
نه نه تو برمی گردی اینجا ، نه، این لحظه را هرگز نمی خواهم
این لحظه تلخ غزل ، انکار ، و بیت ها و قافیه ها تر
اینبار من یک داستان دارم از لحظه های با تو بودن ها
این خاطره تک قصه من بود از داستان من نرو مادر
